تبليغاتX
نیلو یکی یه دونه

نیلو یکی یه دونه
نیلوفر 

 

 

 

تو


از مرز خواب میگذشتم
سایه تاریک یک نیلوفر .... روی همه این ویرانه فرو افتاده بود.
در مرداب بی ته آینه ها،...هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم
نیلوفر روییده بود.
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت.... و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را می مردم.
نیلوفر رویید،.... ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید.
نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود.
در رگهایش من بودم که می دویدم.
هستی اش در من ریشه داشت..... در حال مردنم همه من بود.
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟
من میدانستم که خوابم و مرداب ،
و تمام نگارانیم این بود که در بیداری نیلوفر نیست
حال میدانی نیلوفر که چرا چون موج،
در گریز از خویشتن، پیوسته می کاهم؟

[ بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 10:43 قبل از ظهر ] [ نیلوفر ]
                                                 داستان من...

                                                      امتحان


ادامه مطلب
[ بیستم آذر 1390 ] [ 10:21 قبل از ظهر ] [ نیلوفر ]

باز می دوم

راه می روم...    در امتداد پرنده های پر زده

بغض می کنم...    با دیدن ستاره های شب زده

گاه می دوم...    در لابه لای درختان منتظر

حس می کنم...    سردی یک نگاه غم زده

گاه می پرم...   شاید یک دستی برای من پل شود

گریه می کنم...   شب از کنار اتاق من می گذرد

پر می کشم...   از روی گندم زار های آرزو

دا می زنم... باید از این فاصله رها شه این تنم

خسته نمی شوم...    باید از تو این صدا را پر کنم

رد می شوم...   باید خودم را در اینجا پیدا کنم

شک می کنم...   تاریکی شب نور عجیبی، می دمد

 ناز می کنم...   غره ی چشمی به در این خانه می زنم

حس می کنم...   که درون عمق حادثه منم

صبر می کنم...   ثانیه ها در کنار من گل کنن

فکر می کنم...   یک لحظه از کنار وجودم....

تو....

می گذری...

باز می دوم...

تند و بی رمق همچو رهگذری...

نیلوفز

 

 

 

[ بیستم آذر 1390 ] [ 10:13 قبل از ظهر ] [ نیلوفر ]

سلام دوستای خوبم...

این یک داستان که خودمک نوشتم، در رابطه با دفاع مقدس

امیدوارم که خوشتون بیاد...

ممنون

مسابقه اي به ياد ماندني


ادامه مطلب
[ سیزدهم آذر 1390 ] [ 5:26 بعد از ظهر ] [ نیلوفر ]

سلااااااااااااااااااام

من اومدم با..............

شکلات بچگی ها


ادامه مطلب
[ سیزدهم آذر 1390 ] [ 5:24 بعد از ظهر ] [ نیلوفر ]

این سومین داستانیه که براتون می ذارم امروز

چون خیلی وقته نبودم.....

لذتشو ببرید.........

بهم بگیدا باشه.................؟!

مر۳۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

لباس تکراری


ادامه مطلب
[ سوم آذر 1390 ] [ 12:25 بعد از ظهر ] [ نیلوفر ]

دوستای من.......................

یه داستان دیگه براتون گذاشتم.... بخونید باشه؟؟؟؟؟؟

لجباز منم یا تو؟

خوب معلومه که تو!

مگه نه؟!!!!

 


ادامه مطلب
[ سوم آذر 1390 ] [ 12:23 بعد از ظهر ] [ نیلوفر ]

د.ستان خوبم این یکی از داستان های خودمه که پاییز ۹۰ نوشتمش...

امیدوارم که خوشتون بیاد...

درخت روبروی اتاقم

 


ادامه مطلب
[ سوم آذر 1390 ] [ 12:18 بعد از ظهر ] [ نیلوفر ]

با سلام خدمت تمامی دوستان خوبم...

یک مدتی نبودم... اما حالا هستم............

امیدوارم که از مطالب هام خوشتون بیاد

ممنون

[ سوم آذر 1390 ] [ 12:1 بعد از ظهر ] [ نیلوفر ]
کریسمس مبارک

[ هفتم دی 1389 ] [ 1:34 بعد از ظهر ] [ نیلوفر ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

About

به نام الله دهنده ی بی منت
سلام من نیلوفر 20ساله هستم
از دلم شادی ها و خنده ها و گریه های بی صدا برای رفع دلتنگی و افق دوری که در ذهنم رقم خورده است می نویسم.
خدایا به امید تو...
Blog Custom

فروش بک لینکطراحی سایتعکس


كاربردی ترين كدهای وبلاگ نويسان